|
|
||||
|
شنبه ۱٩ آبان ۱۳۸٦
نازنینم! الان تقریباً یک شبانه روزِ که از اون لحظه های ناب حضورت در کنارم گذشته ولی من هنوز مست اون عطر بی همتای توام و حرارت و گرمای دستهای ابریشمیت رو همچنان احساس می کنم . می دونی وقتی آدم بعد از یه عالمه انتظار حضور کسی رو که با شدیدترین حالت ممکن دوستش داره در کنارش احساس می کنه چه حالی می تونه داشته باشه؟! باورت میشه؟! من حتی واژه برای گفتن هم کم آورده بودم. دلم می خواست تمام اون ساعات فقط و فقط محو دیدن تو نازنین بشم . دوست داشتم یه وزنه سنگین بذارم رو عقربه های ساعت که زمان رفتنت از کنارم هرگز نرسه با اینکه می تونم به جرات قسم بخورم که گذشت زمان رو اصلا احساس نکردم و این تنها باری بود که من اینقدر از همه چیز و همه کس غیر از تو فاصله گرفتم و هیچ تعلقی به زمان و مکان نداشتم. من دیشب تا صبح حتی لحظه ای چشمهام رو روی هم نذاشتم. می دونی چرا؟! چون وقتی چشمام رو می بستم احساس می کردم شبی که گذشت فقط یه رویا بود. چشمام رو باز نگه داشتم که باورم بشه اینبار بی پروا و آزاد و رها ازهر چیزی در کنارت بودم و اون موقع تازه فهمیدم چه شکوهی داره پرواز وقتی که احساس می کنی پرواز کردن رو فراموش کردی... دیشب بعد از رفتنت خودم رو سرزنش کردم که ای کاش بیشتر قدر اون و این حرف آخر است
مبینا ۱۱:٠۳ ب.ظ - مبینا دوشنبه ۳٠ مهر ۱۳۸٦
می بوسمت و می روی برای همیشه بدرقه می کنم واپسین نگاهت را؛ آهسته می روی، ویران می شوم؛ آرام مرده ام!! از وقت رفتنت دنیای مبهمی است،
۲۷ ۲۸ ۲۹ ۳۰ مهر تمام شد نقطه... سالهای پیش وقتی پاییز می اومد احساس دلتنگی می کردم مبینا
٧:۱٢ ب.ظ - مبینا یکشنبه ۱٥ مهر ۱۳۸٦
من راه را گم کرده ام! باور می کنی؟!
برای نوشتن از تو سایه شدم مبینا
۱۱:۳٩ ب.ظ - مبینا سهشنبه ۱٠ مهر ۱۳۸٦
پروردگارا، مهربانا ... مرا در آغوش امن خود بگیر و با من حرف بزن مرا در نور خود شستشو بده مبینا ۸:٥٧ ب.ظ - مبینا چهارشنبه ٤ مهر ۱۳۸٦
از سر نیاز باز می خوانمت خــــــــــــدا... می دانی جز تو مرا کسی به سرای امید نمی برد دست هایم مانده به درگاه پنجره روی برمی گردانم و خیره می شوم به آینه آری... دوباره دلتنگم... مرا به سرای آرامش نپذیرفت. دوباره در طوفان سرگردانم، دیگر پناهی نیست مبینا ٩:۱٦ ب.ظ - مبینا پنجشنبه ٢٩ شهریور ۱۳۸٦
در را میبندم وای خدای من به سختی مدادم رو از پشت تخت پیدا می کنم مبینا ۱٢:٥۳ ب.ظ - مبینا پنجشنبه ٢٢ شهریور ۱۳۸٦
درک تنهایی و دلتنگی ام ای معنی سبز تمام حرف های ناگفته ام آسمان هم مهربانی نگاهت را وام گرفته از ترنم باران پس با دستانت، مهربانی زدودن اشکها را برایم به ضیافت بخوان مبینا ۱٠:۱۸ ب.ظ - مبینا جمعه ۱٦ شهریور ۱۳۸٦
خانه خراب تو شدم ۳:۳٩ ب.ظ - مبینا یکشنبه ۱۱ شهریور ۱۳۸٦
روزی چند بار با خودم تکرار می کنم؛ بیچاره دلم! بی گناه و بی اراده کشیده شد به راهی که هیچوقت حتی تو خواب هم ولی نگرانم، از اینکه همه چیز با هم بمیره؛ احساسم، قلبم، روحم، حتی این عقل لعنتی که داشتن بیش از حدش داره بعضی هارو به اوج می رسونه... اینارو توی دفتر تنهاییم نوشتم که هی مرورش کنم؛ تو هم یادت نره که بالاتر از سیاهی دیگه رنگی نیست!!!
مبینا
٩:٥٩ ب.ظ - مبینا پنجشنبه ٢۱ تیر ۱۳۸٦
همیشه فکر می کردم ستاره نباشد اگر آسمان آسمانگی اش نیست. دانستم دیریست نه ستاره در آسمان است نه آسمان آسمان است. هیچ دری در انتهای این شب نیست هیچ خسته به خسته راه نمی دهد تا گذشتن از درگاه. همیشه فکر می کردم در اعماق دریا ستاره یی ست با دسته ی ماهیان بازیگوشی که رقصشان هستی عاشقانه یی ست. به تو می اندیشم مبینا ٥:۱٩ ب.ظ - مبینا جمعه ۱ تیر ۱۳۸٦
تو نیستی به تو تبریک می گویم امروز هم نبودی که برایت هدیه خریدم با چند شاخه گل دوست داری بگیر دوست نداری نگیر یا دوست داری فرقی نمی کند مبینا ٩:٥۳ ب.ظ - مبینا چهارشنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳۸٦
می خواهم در باختن، در بردن، در زیستن و در مردن شانه به شانه ات بیایم... در فصلهای سرد؛ پایم را بر گودی جا پایت بر مخمل برفها بگذارم... و با حضور بهار از مزرعه سبز دستانت برویم... می خواهم مینیاتور شریف خنده هایت بالغ گفته هایت درهجوم ثانیه شمار روزهای با تو بودن باشم و برگ برگ این تقویم با تو به آخر برسد...
مبینا ٩:٥٩ ب.ظ - مبینا سهشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸٦
همواره فکر می کنم چیستی برابر من کیستی؟ اما دلم خوش است که از یاد که در هوای سنگین این کویر مبینا ٧:٥٦ ب.ظ - مبینا چهارشنبه ۱ فروردین ۱۳۸٦
. آغاز سال ۱۳۸۶خورشیدی فرخنده باد.
ماه فروردین من هنوز عاشقتم باغچه ها رنگین من هنوز عاشقتم اردیبهشت، خرداد، ماه تیر یا مرداد میخونم با دل و جون، می خونم با فریاد آره من عاشقتم، بیشتر از دیروزها، کم تر از فرداها توی شهریور و مهر، که زمین فرش شده با برگ خزون من برات قصه می گم، می گم بازم از دل و جون ماه آبان و آذر می نویسم روی برفهای سفید تا بشه قشنگترین نوشته با مروارید دی و بهمن و اسفند من به عشقت پابند روی تقویم می کشم صورتکی با لبخند می رسه آخر سال می گذره این یک سال می نویسم می خوامت از این جا تا مرز محال آره من عاشقتم، عاشق تر از هر سال
مبینا ٧:٥۸ ب.ظ - مبینا پنجشنبه ۱٠ اسفند ۱۳۸٥
پروردگارا ... با بارانی ترین نگاهم به درگاه ملکوتی تو پناه میجویم ونام های مقدس تورا با ذره ذره وجودم تکرار میکنم: یانور... یانورالنور... یامنورالنور... یاکل نور... عاشقانه تو را می خواهم وامید دارم که مرا بی اجابت نخواهی گذاشت...
وجودم خسته از آزمون های دشوار توست... می گن صبر کوچیکت چهل ساله وای از روزی که تو بخوای چهل سال صبوری کنی و ما بنده های کم طاقت تو نتونیم دووم بیاریم... خدای مهربونم خسته ام! کی می دونه درون این چهره ی آروم من چی می گذره غیر از خودت... من همونم؟ نه! من دیگه حتی شب و روزت رو هم گم کردم. فقط اینو می دونم که در سخت ترین و مهمترین جلسه ی آزمون تو قرار گرفتم؛ آره سخت ترینه چون که داری منو با عزیزانم با تکه های وجودم امتحان میکنی. تو هم مثل یه معلم سخت گیر و دلسوز دست گذاشتی رو نقطه ضعفم... از خودت می خوام که تو امتحانت دستم رو بگیری. گله ای نیست ؛ تورا به خاطر داشته ها و نداشته ها و گرفته ها ستایش... خدایا تو را تا ابد سپــــاس... مبینا ۱:۱٤ ق.ظ - مبینا یکشنبه ٢٢ بهمن ۱۳۸٥
....
دنیا نگــه دار
می خوام پیاده شم…
. . . . . مبینا ۱٢:۳٢ ب.ظ - مبینا جمعه ۱۳ بهمن ۱۳۸٥
منتظر نباش در جاده ای جا گذاشتم یا در آسمان به ستاره ی دیگری سلام کردم؛ درهمان دامنه ی دور دریا بمان هر جور تو راحتی. همین سوسوی تو از آن سوی پرده ی دوری برای روشن کردن اتاق تنهاییم کافیست. فقط گهگاه گمان دوست داشتنت را در دفترم حک می کنم. مبینا
٧:۱٧ ب.ظ - مبینا یکشنبه ۸ بهمن ۱۳۸٥
جایی که جای بودن من نیست، تنها دلیل حضورم حضور همنفسی ست. مائیم و این دل شیدا که تنگ در آغوش آن همیشه کسی ست.
نفرت از سرسرای خاموش تاریک می گذرد. چیزی میان جذبه و ترس در تو می ماند. خیال اینکه در آنسوی پنجره شاید.... حضور لحظه ای سال مانندست. نمی توان دانست: چه فاصله یی ست میان من و تو فقط خیال اینکه به دیوار نشسته پنجره شاید. خیال می کنم حضور تو را که چون من و با من در من، خیال می کنم حضور پنجره یی را. درون یکسره تاریک، چه فرق می کند: چگونه است چهره ات صدای قلب تو اما بهانه یی ست، که بدانم خیال می توانم کرد. خیال اینکه همین سوی پنجره شاید.... مبینا ٢:٠٧ ب.ظ - مبینا سهشنبه ۳ بهمن ۱۳۸٥
امشب هوا بارانی است. مبینا ۸:٥٤ ب.ظ - مبینا |
|
|||
